تبليغاتX
دلشدگان



























دلشدگان

محفل ادبی-هنری

 

     دلم تنگ است!... چند روزي ست با خودم فكر مي كنم... هميشه خوبها زود مي روند! نه هرگز از ياد ، كه از ديده ي كوتاه بين ما... و آن وقت تازه مي فهمي چقدر دوستشان داشتي و چقدر از نبودنشان دلتنگ مي شوي... هر چند هم كه  دير به دير و كوتاه مي ديديشان و شايد ماهها هم به يادشان نمي افتادي، اما خيال بودنشان آرامت مي كرده است!

     وقتي يك روز چشم باز مي كني و مي شنوي كه ديگر او نيست! هر چند كمرنگ... هرچند دور... دلت تنگ مي شود! قلبت به درد مي آيد ... تا مدتها هر روز بوي خاطراتش در كوچه پس كوچه هاي دور ذهنت مي پيچد! و نبودنش چشمانت را باراني مي كند! با خود تكرار مي كني! لحظه ها را بايد بيشتر و بهتر زندگي كرد!

     اين روزها حال آدمي را دارم كه اين گونه دلتنگ كسي ست! هر روز او به ذهنم مي آيد و بي اختيار قلبم آرام زمزمه مي كند: « چه حيف كه زود رفتي!» دلم واقعا برايت تنگ مي شود!

**********

پ.ن: براي كسي كه خيلي دور بود و اما بيشتر از آنچه فكر مي كردم به قلبم  نزديك!! روحت آرام و شاد و قرين رحمت الهي باد مهربان بانو!


نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط الهه ک|

 


     به دور و برم كه نگاه مي كنم از زنده بودن پشيمان مي شوم!انسانها تبدبل شده اند به مشتي درنده كه به انتظار نشسته اند در گوشه اي براي از هم دريدن ضعيفتر از خودشان! به تنگ آمده ام از ماندن! از بودن! از نفس كشيدن در هواي آلوده ي اين سياه شهر هزار رنگ هزار ننگ! ريه هايم كبود شده اند!...

     به تنگ آمده ام از سرزميني كه در آن زاده شده ام... در گوشم آرام زمزمه مي كند كسي : «بريدن بايد.. سفر بايد...!» اما چگونه؟! جوانه اي آيا خواهم رست؟!...

چگونه ترك بگويم ريشه هايم را؟!


**************


دلم گرفته از مردم اين شهر... و حتي از خاك سرزمينم!

باز هم خوبست كه تو را دارم!

همه آلودگي ست اين ايام!


نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط الهه ک|


باز پيچيده بوي تو... بوي پاك تو... در تمام كوچه هاي تاريكمان!

بباريد اي چشمان بي تاب من... شرمگنانه و دلتنگ! كه چرا شرم نميكشدمان؟!!

چون تو پيشوايي و ما، سرگردان و پريشان... به دنبال سايه هاي تاريك!

نام تو را مي خوانند، آنان كه تيغ هاي برهنه شان بيدريغ مي درد از هم سينه هاي پاكان را...

از تو مي گويند و اما... خود در پس هزاران قرن تزوير گم شده اند!... چه مي فهمند تو را اين

رياكاران دو رو!

چه مي فهمند تو را گروهي ك‍ژ فهم نان به نرخ روز خور!

تاب از كف داده و خون در دل... مي خوانمت... اي مظهر آزادگي و باور و ايمان! اي بينهايت

عشق!

قرن ما... هزاران پليد ديو كردار چون منكران تو دارد!... هزاران پلشت!

قرن بي شرم ما، بوي خون مي دهد! بوي تعفن... بوي تزوير!

خالي شدست قلبهامان از باور و ايمان... و لبريز از ترس!...

دستهامان بر بندو پاهامان بر زنجير...

نام بلند تو را مي خوانيم و جامه بر تن چاك ميكنيم... و به زير شلاق ستم جان مي دهيم!

چرا شرممان نمي كشد؟!!...

كاش نيم قطره اي از خون پر شهامت تو در رگهامان مي جوشيد...


********************

نام تو مرا هميشه مست مي كند!!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 8:33 بعد از ظهر توسط الهه ک|


سكوتت را نميفهمم،

درين قرن هراس انگيز وهم آلود،

كه از هر گوشه ي تاريك و مرموزش

به پا خيزد هزاران آتش اندوه!

درين دنياي صدرنگ جنون آميز

كه خون مي جوشد از چشمان بي تاب هزاران كودكش چون رود...

                                                            سكوتت را نمي فهمم!


تو را صبرست بي پايان؟!...

و اما صبر من لبريز لبريز است...

ببين هر ساعت و هر روز،

با نامت...

هزاران قطره خون در چاه مي ريزد!

هزاران پاك مي ميرد...

هزاران خاطر آزرده و دلتنگ،

هزاران مشت خشمين از هزاران ننگ،

رها تا عرش و بسته دل به اميدت!

چنين آهنگ با آهنگ:

«كه ما برخاستيم از جا!»

كنون هنگام دست توست!

                         بگو صبر تو هم لبريز لبريز است...

                                و بشكن اين سكوتت را

                   *«كه قرن ما سكوتت را نمي بخشد!»*


                                           -"الف.كاف.پاييز"


                     *****                     *****                  *****

اين يك خط آخر:*اقتباسي ست از شعري كه روزي جايي شايد شنيده ام! نام شاعر را نيز ندانم...


نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 12:21 بعد از ظهر توسط الهه ک|


ای درخت آشنا

شاخه های خویش را 


ناگهان کجا جا گذاشتی؟

یا به قول خواهرم فروغ:

«دستهای خویش را

در کدام باغچه

عاشقانه کاشتی؟!»

این قرارداد

تا ابد میان ما

برقرار باد :

چشمهای من به جای دستهای تو...!

من به دست تو آب می دهم

تو به چشم من آبرو بده

من به چشمهای بی قرار تو

قول میدهم:

ریشه های ما به آب


شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم!...


********************


امروز دلم بدجوري هواي شعرهاي دكتر امين پور رو كرده بود...! خدايش بيامرزاد... روحش سبز

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط الهه ک|

 


نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش

به روی شانه طوفان رهاست گیسویش


ز دوردست سواران دوباره می آیند
که بگذرند به اسبان خویش از رویش


کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم
که باد از دل صحرا می آورد بویش


کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم
کسی چنان که به مذبح برید چاقویش


نشسته است کنارش کسی که می گرید
کسی که دست گرفته به روی پهلویش


هزار مرتبه پرسیده ام زخود او کیست
که این غریب نهاده است سر به زانویش


کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است
کجای حادثه افتاده است بازویش


کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش
نشسته تیر به زیر کمان ابرویش


کسی است وارث این دردها که چون کوه است
عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش


عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان
که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش


طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری

به روی شانه طوفان رهاست گیسویش

********

مدتي بود از آقاي نظري شعري نگذاشته بودم... امروز اين شعر  رو جايي خوندم ... مثل بقيه ي اشعار ايشان زيبا بود و دلنشين ... اميدوارم لذت ببريد!


نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط الهه ک|


   من چگونه سپاس بگويم تو را ؟!... اي همه نور، اي همه شور زندگي ام... زبان من كوتاهست و تو اي همه بخشش و  جود... اي همه مهرباني بي دريغ... بلند... رفيع... 

   اي صبر بي انتها... چه روزها و روزها كه مرا ياراي قدم برداشتن نبود و تو مرا به دوش كشيده اي... بي دريغ... ! چه روزها و روزها كه با من خنديده اي و گريسته اي... و من انديشيده ام كه تنهايم!

    من چگونه سپاس بگويم تو را ؟!... ببخشاي بر من... ببخشاي بر ذهن فراموشكار من... اگر گاهي... زماني... لحظه اي بي تو زيسته ام!

    من وجودم همه از توست... تو اي از بي نياز از من! هرگز به خود وامگذارم... كه من بي تو با خويش هم بيگانه خواهم بود!

   ************

پي نوشت: اين نواها همه از توست كه جان مي گيرند...!

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط الهه ک|


    گفتم: "گاهی انگار خدا مشغله دارد، نمی شنود حرفهایم را...!"

    لبخند زد و گفت: " خب کمی بلندتر بگو... اصلا فریاد بزن!"

                                           ***********

پی نوشت:    ای درد توام درمان در بستر ناکامی 

                وی یاد توام مونس در گوشه ی تنهایی! :)


نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط الهه ک|

 

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

 هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
 وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
 
رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها
 وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

 باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
 گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

 آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
 آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

 چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
 فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

 تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی
 چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
 ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

 قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

 بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
 کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

 گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

 گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
 ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

 تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی
 تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

 شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها
 هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

 یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی
 یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

 ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
 نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

*******************

من به شخصه عاشقانه این غزل زیبا و ستودنی رو دوست دارم... امیدوارم بخوانید و لذت ببرید!

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط الهه ک|

 

     دلم گرفته از مردم خاکستری این شهر غبارآلود... از کوچه های پر همهمه ی عجیب و غریبش که شادی هایش دیری نمی پایند... از مهتاب همیشه در ابرش... از ابرهای بی شرم این روزها که دیگر به هیچ بهانه نمی گریند...

      از بغض های بی باران و وجدانهای چند دقیقه ای! از خودم... از خدا هم شاید...!

     باز هم خوبست که  تو را  دارم...

***********************************

پی نوشت: هوا بس ناجوانمردانه گرمست!

نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط الهه ک|


آخرين مطالب
» خوبها زود مي روند!
» دنيا عوض شده است!
» نام پاك تو...
» سكوتت را نميفهمم!
» زنده ياد دكتر قيصر امين پور
» شعری از فاضل نظری
» نيايش و اشك...
» فریاد...
» غزلی از دیوان شمس/ حضرت مولانا
» دلم...

Design By : Pichak