خــــاكــــــم به سر ، زغصه به سر خاك اگر كنم
خـــــاك وطن كه رفت ، چه خاكي به سر كنم ؟
آوخ ، كــلاه نيست وطـــــن ، گـــــــر كه از سرم
برداشتند فــــكـــر كــــــلاهي دگــــــــر كــــــنم
مــــرد آن بود كه اين كلهش ، برسر است و من
نـــــــــــامـــردم ار كه بي كله ، آني به سر كنم
مــــن آن نيـــــــم كــــــــه يكسره تدبير مملكت
تسليــــــــم هـــــــرزه گـــــــــرد قضا و قدر كنــم
زيــــــــر و زبر اگــــــــر نكنـــــــي خــاك خصم را
وي چــــــــــرخ زيــــــــــر و روي تو زير و زبر كنم
جــــــــاييست آروزي مـــن ، ار من به آن رسم
از روي نعـــــــــش لشكـــــــــر دشمـن گذر كنم
هــــــــــر آنچـــــه ميكني بكن اي دشمن قوي
مـــــــــن نيز اگــــــــر قــــوي شدم از تو بتر كنم
مـــــن آن نيـــــم بــــه مرگ طبيعي شوم هلاک
وین كـــــــاسه خون به بستر راحت هدر كنم
معشـــــوق عشقي اي وطن! اي عشق پاك من
اي آن كـــــــه ذكـــر عشق تو شام و سحر كنم
عشقت نه سرسري ست كه از سر به در شود
مهـــــرت نـــــــه عارضي ست كه جاي دگر كنم
عشـــــق تــــــــو در وجــــــودم و مهر تو در دلم
بـــــــــا شير انـــــــدرون شد و با جان به در كنم..!
اندکی صبر... سحر نزدیکست!
باز در حجم زمستانی سردی دیگر
سایه گسترد شبی دیگر و دردی دیگر
شب نفرین شده ای رایت یلدا بر دوش
شب ننگی علم کشتن فردا بر دوش
شبی آشفته شبی شوم شبی سرگشته
شبی از سردترین قطب زمین برگشته
امشب از مملکت زاغ و زغن می آیم
از لگدمال ترین سمت چمن می آیم
گفتنی ها همه راز است ولی خواهم گفت
سر این رشته دراز است ولی خواهم گفت
من فروپاشی ارکان وفا را دیدم
خوش ندارید ولی اشک خدا را دیدم
چه چمنها که نروئیده پریشان کردند
چه خداها که فدای دو سه من نان کردند
چه لطیفان که به پیران حبش بخشیدند
چه ظریفان که به مشتی تن لش بخشیدند
همه را دیدم و بر بستر خون خوابیدم
این حکایت تو فقط می شنوی، من دیدم
شهر را با دهن روزه به دریا بردند
کوزه بر دوش به دریوزه به دریا بردند
آشنا! مردی و عصمت به اسارت رفته
جرعه نه، جام نه، میخانه به غارت رفته
دیده آماج کمان است قدم بردارید
سینه تاراج خزان است قلم بردارید
تا به کی زخم زبان رخنه کند در تن مان
و به جایی نرسد خون جگر خوردن مان
کم به این ورطه کشاندند و تحمل کردیم؟
کم به ما آب ندادند ولی گل کردیم؟
کم پراکنده شدیم از دم درهای بهشت؟
به گناهی که نکردیم و قلم زود نوشت
کم تو را بر سر بازار ملامت کردند؟
کم نوشتیم و نخواندند و قضاوت کردند؟
ترک این طایفه کن حلقه به گوش دل باش
تو سلیمانی و این ران ملخ، عاقل باش
برقی این گونه که بر دوش زمین می بینی
شعله خرمن دین است چنین می بینی
آی پا بسته تن غلغله روح این جاست
پاره ای تخته بهل، هلهله نوح این جاست
به سر خانه اجدادی خود برگردید
شهر رسواست به آبادی خود برگردید
حالی از عقل درآ، دشت جنونی هم هست
این طرف ورطه آغشته به خونی هم هست
فخر بازی یله کن روز نگونی هم هست
" یوم لا ینفع مالا و بننون" ی هم هست
چند فرسوده این آمد و شد باید بود
تا به کی شاهد فرسایش خود باید بود
سنگ در پای بیابان سپرت می کوبند
عده ای بی سر و پا، پا به سرت می کوبند
ننگمان است سر از باغ بدر بردن تو
از کس و ناکسشان سنگ طمع خوردن تو
مرد مگذار تو را رام و نمک گیر کنند
بر سر سفره ی گسترده ی خود سیر کنند
تشنه ای باش بمیر و سر این کوزه مرو
کوزه بشکن دهن روزه به دریوزه مرو
هیچ پرسیده ای ازخود که جلودارت کیست
در بیابان عطش قافله سالارت کیست ؟؟
چهره پوشی که به نام من و تو مردم کشت
مرگ موشی که فشاندیم و فقط گندم کشت
این خوارج همه را غرق ریا می بینم
بر سر نیزه نه قرآن که خدا می بینم
در شبی ننگ قلم گم شده؛ احساس که هست
در تف جنگ علم گم شده؛عباس که هست
مشتها! حلقه به گوش در سندان نشوید
لقمهها! این همه منت کش دندان نشوید
شعر پیراسته تقدیم فلانی مکنید
رخنه در دین خود از بیم فلانی مکنید
آلت دست فرو دست تر از خود نشوید
نردبان دو سه تن پست تر از خود نشوید
مگذارید مگس نغمه سرایی بکند
دیو در هیبت منصور خدایی بکند
ای مسلمان یل ناموس پرست خود باش
گبر اگر میشوی افسار به دست خود باش
بذر احساس در این وادی مشکوک مریز
قیمتی درّ دری در قدم خوک مریز
این زمستان که چمن را به عرض میخواند
بی سلاحی است فقط خوب رجز میخواند
بر حذر باش از این طایفه پیمان شکنند
میهمانان سر سفره نمکدان شکنند
پیش از افطار به مهر تو کمر میبندند
خوش که خوردند به نان و نمکت میخندند
٭٭٭
دردها سر به هم آورده خدایا چه کنم؟
مثنوی واژه کم آورده خدایا چه کنم؟
هر بیابان زده مجنون شده یارب مددی
قاف تا قاف جگر خون شده یارب مددی
یا بزن از لب این قوم به دل دهلیزی
یا برانگیز در این طایفه رستاخیزی
شاید این چوب سترون گل امید شود
وین شب یائسه آبستن خورشید شود
"برگرفته از کتاب پس لرزه های عشق؛ حسن دلبری - سبزوار"
پرويز مشكاتيان در 24 ارديبهشت 1334 در نيشابور چشم به جهان گشود. مشكاتيان از 6 سالگي به فراگيری موسيقی پرداخت. از ابتدا علاقه وافری به ساز سنتور پيدا نمود و با آموزش مداوم زیر نظر پدرش، حسن مشكاتيان، قدم در راه بزرگانی چون سماعی و صبا گذاشت. مشكاتيان از كودكی متوجه ارتباط تنگاتنگ ادبيات منظوم ايران با موسیقی ایرانی که جوهره فرهنگ ایرانیان است و نقش بسیار اساسی در پیکره موسیقی سنتی دارد، شد. پرويز مشكاتيان پس از اتمام تحصيلات متوسطه وارد دانشكده هنرهای زيبای دانشگاه تهران شد . رديف عالی موسيقی ايران، رديف آقا ميرزا عبدالله را در دانشگاه نزد استاد فقيد نور علي خان برومند و دكتر داريوش صفوت آموخت. همزمان با اين آموزشها از محضر اساتيد بزرگی چون دكتر محمد تقي مسعوديه ، شادروان عبداله خان دوامی ، شادروان سعيد هرمزی ، شادروان يوسف فروتن نيز بهره گرفت. ضمناً باید اشاره کرد که آقای مشکاتیان در ساز سه تار هم همچون سنتور دارای تبحر می باشند. آلبوم سر عشق با آواز استاد شجریان، نی استاد محمد موسوی و سه تار استاد مشکاتیان که در دستگاه ماهور اجرا شده است نشان دهنده توانایی ایشان در سه تار نوازیست.
مركز حفظ و اشاعه موسيقی، از اواخر دهه پنجاه با هدف آموزش، احیا و رواج سنتهای موسيقی ايرانی بوسيله نورعلی خان برومند و داريوش صفوت، تاسيس و سپس با دعوت از اساتيد بزرگ آن زمان تكميل شد. نقش اين مركز، در پيشرفت موسيقي ملی، غير قابل انكار است بطوريكه بسياری از اساتيد شاخص حال حاضر، پرورش يافته همين مركز بودند.
پرويز مشكاتيان يكي از همين اساتيد است كه فعاليتهای رسمی هنری خود را در زمينه سنتورنوازی، از همين مركز به عنوان سرپرست گروه و استاد سنتور آغاز كرد . پرويز مشكاتيان در آزمون باربد كه ابتكار استاد نور علی خان بر پا شده بود در رشته سنتور به مقام اول با ( پشنگ كامكار ) و در كل آزمون به مقام ممتاز با ( داريوش طلایی ) دست يافت .
وی بعدها به همكاری با گروهی پرداخت كه متشكل بود از: پريسا (آواز)، حسين عليزاده (تار)، محمدعلی كيانی نژاد (نی)، داوود گنجه ای (كمانچه) و محمود فرهمند (تمبك). یکی از آثار این گروه، افسرده حال با شعر بابا طاهر و خوانندگی خانم پریسا بود.
مشكاتيان پس از استعفا از راديو تلويزيون ، به اتفاق چند تن از موسيقيدانان ، موسسه فرهنگی و هنری چاووش را بنياد نهادند . او به عنوان سرپرست گروه و استاد رشته سنتور مشغول خدمت به هنرجويان موسيقي شد . مشكاتيان دارای قريحه ذاتی است ، او به گفته دست اندر كاران موسيقی قدرت فوق العاده ای در تصوير سازی و تبحر زيادی در انواع ريتم و بویژه آهنگسازی روي غزل ها و اشعار مورد علاقه اش دارد . از جمله آهنگ های استاد مشکاتیان می توان به آلبوم آستان جانان به خوانندگی استاد شجریان اشاره کرد. تصنیف شیدایی در این آلبوم از جمله زیباترین کارهای جناب مشکاتیان می باشد.
ایشان در سی و یکم شهریور ماه امسال (۱۳۸۸) بر اثر سکته ی قلبی در خانه ی خود درگذشت...
روحشان شاد...
نامه ی استاد محمدرضا شجریان برای پرویز مشکاتیان
برای پرویز مشکاتیان
رفت و دیگر نه بر قفاش نگاه
دلی از ما ولی خراب ببرد
خبر درگذشت پرویز مشکاتیان را در بهت و اندوهی سخت شنیدم. هنوز باور ندارم که ما را تنها گذاشته است.
پرویز مشکاتیان برای روزگار ما نغمههای بسیار پرداخت و یاد آن سالها را با هنر خود در حافظه ما ثبت کرد.
موسیقی او در فراز و نشیب روزگار همراه ما بود، با محنت ما گریست، با شادیهای ما شادی و با شور و امید ما همدلی کرد. در آثار او صدای قلبی را میتوان شنید که برای وطن و آزادی میتپد. کمتر هنرمندی را توان آن است که رنجها و آرزوهای مردمش را در هنر خویش بازتاباند و ترجمهی صادق و راستین زمانه خود باشد. پرویز یکی از این اندکشماران است، موسیقی دانی که ذوق تصنیف سازیش، مهارت گروه نوازیش، لطافت شاعرانه اش و تعهدش به آرمان های مردم، خاطره او را در هنر ایران زمین ماندگار خواهد ساخت. من مرگ هنرمندی چنین را باور ندارم.
پرویز مشکاتیان در قلب و ذهن ما زنده است.
محمدرضا شجریان
اول مهرماه 88 - آمستردام
استاد پرویز مشکاتیان هم رفت...
یادش سبز... ![]()
به مسافران خورشید که از گام هاشان شقایق رویید و از نگاهشان مهتاب تراوید...
ایستاد
بر گام هایی سخت
و با چشمانی سپید...
واژه های ناگفته ی تمام این سالها
در الماس نگاهش حلقه زدند!
پیشانی اش از نور درخشید...
پلک زدم!!
تنها ردپایی بر راه
تا مهتاب...!
و شقایق ها...
سرخِ سرخ... روییدند...!
پی نوشت: این اولین باریست که مطلبی رو از خودم می گذارم... دوست دارم نظرات دوستان و خوانندگان محترم این وبلاگ(که چندی بود به دلایلی آپ نمیکردم) رو بدونم... سبز باشید![]()
![]()
نشسته در پس سجاده ی صد نقش حسرت های هستی سوز
به دستی خوشه ی پربار تسبیح تمناهای رنگارنگ
نگاهی می کند سوی خدا از آروز لبریز-
به زاری از ته دل : یک دلم میخواست می گوید
شب و روزش دریغ رفته و ایکاش آینده است
من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است
زمین آسمانم نور باران است
کبوترهای رنگین بال خواهش ها
بهشت پر گل اندیشه هام را زیر پر دارند
صفای معبد هستی تماشائی ست:
زهر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه می ریزد
جهان در خواب
تنها من در این معبد در این محراب:
دلم می خواست:بند از پای جانم باز می کردند
که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم
از آنجا با کمند کهکشان تا آسمان عرش می رفتم
در آن درگاه درد خویش را فریاد می کردم
که کاخ صدستون کبریا لرزد
مگر یک شب از این شب های بی فرجام
زیک فریاد بی هنگام
به روی پرنیان آسمان-خواب در چشم خدا لرزد
دلم میخواست: دنیا رنگ دیگر بود
خدا با بنده هایش مهربان تر بود
ازین بیچاره مردم یاد می فرمود
دلم میخواست زنجیری گران از بارگاه خویش می آویخت
که مظلومان خدا را پای آن زنجیر
زدرد خویشتن آگاه می کردند
چه شیرین است:وقتی بیگناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد
چه شیرین است اما من
دلم میخواست:اهل زور وزر ناآگاه
زهر سو راه مردم را نمی بستند و زنجیر خدا را نمی چیدند
دلم میخواست:دنیا خانه ی مهر و محبت بود
دلم میخواست:مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمی کردند
کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند
مراد خویش را در نامرادیهای یکدیگر نمی جستند
از این خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردند
چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردند
چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده است
چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده است
چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است
دلم میخواست: دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند
در این دنیای بی آغاز و بی پایان
در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمی ماند
خدا زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد
نمی گویم به هرکس عمر جاودان می داد
نمی گویم به هرکس عیش و نوش رایگان میداد
همین ده روز هستی را امان می داد!!
دلش را ناله ی تلخ سیه روزان تکان می داد
دلم میخواست:عشقم را نمی کشتند
صفای آروزیم را-که چون خورشید تابان بود-می دیدند
چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند
گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند
به باد نامرادی ها نمیدادند
به صد یاری نمی خواندند
به صد خواری نمی راندند
چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند
دلم میخواست:یک بار دیگر او را در کنار خویش
به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم
دلم یکبار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست و پا می زد
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو می کرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد
دلم میخواست:دست عشق-چون روز نخستین-مستی ام را زیر و رو می کرد
پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک می ماندند
جهان در موجی از زیبایی و خوبی آشنا می کرد
بهشت عشق می خندید
به روی آسمان آبی آرام
پرستو های مهرو دوستی پرواز می کردند.
به روی بام ها ناقوس ازادی صدا می کرد...
مگو:(این آرزو خام است)
مگو:(روح بشر همواره سرگردان و ناکام است)
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد
وگر این آسمان در هم نمی ریزد
بیا تا ما:(فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم)
به شادی:(گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم)
آسمان تعطیل است
بادها بیکارند
ابرها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم میخواهد
دستمالی خیس
روی پیشانی تبدار بیابان بکشم
دستمالم را اما افسوس
نان ماشینی
در تصرف دارد
.....
آبروی ده ما را بردند
دکتر قیصر امین پور
به امید روزی که به قول قیصر امین پور:
...
روزی که سبز،زرد نباشد
گل ها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند
بشکفند
با تمام خشم خویش
با تمام نفرت دیوانه وار خویش
می کشم فریاد
ای جلاد
ننگت باد!
آه هنگامی که یک انسان
می کشد انسان دیگر را
می کشد در خویشتن
انسان بودن را.
بشنو ای جلاد
می رسد آخر
روز دیگرگون
روز کیفر
روز کین خواهی
روز بار آوردن این شوره زار خون .
زیر این باران خونین
سبز خواهد گشت بذر کین
وین کویر خشک
بارور خواهد شد از گلهای نفرین .
آه هنگامی که خون از خشم سرکش
در تنور قلبها می گیرد آتش
برق سرنیزه چه ناچیزست!
و خروش خلق
هنگامی که می پیچد
چون طنین رعد از آفاق تا آفاق
چه دلاویزست!
بشنو ای جلاد
می خروشد خشم در شیپور
می کوبد غضب بر طبل
هر طرف سر می کشد عصیان
و درون بستر خونین خشم خلق
زاده میشود طوفان.
بشنو ای جلاد
و مپوشان چهره با دستان خون آلود
می شناسندت به صد نقش و نشان مردم
می درخشد زیر برق چکمه های تو
لکه های خون دامنگیر
و به کوه و دشت پیچیده ست
نام ننگین تو با هر مرده باد خلق کیفرخواه.
و به جا مانده ست از خون شهیدان
برسواد سنگ فرش راه
نقش یک فریاد : ای جلاد ننگت باد!!
*** *** *** *** ***
هر روز دلم براي آزادي بيشتر تنگ مي شود... براي فرياد... براي قطره اي لبخند... براي روزهاي سبزمان... چقدر اين ثانيه ها بدون مهتابند... هرچيز رنگ خون دارد اين زمان... اي جلاد ننگت باد... ننگت باد... ننگت باد!!
محمود دولت آبادی
زندگینامه
محمود دولتآبادی، ۱۰ مرداد ۱۳۱۹ در دولتآباد شهرستان سبزوار به دنیا آمد.
دولتآبادی, از آغاز مشاغل مختلفی را تجربه کرد، کار روی زمین, چوپانی, پادویی کفاشی, صاف کردن میخهای کج و بعد به عنوان وردست پدر و برادر به عنوان دنده پیچ کارگاه تخت گیوهکشی, دوچرخه سازی, سلمانی و.... بعدها تمام مشاغلی که او در دوران نوجوانی و جوانی خود تجربه کرد، در آثارش نمود یافت.
دولتآبادی سپس راهی مشهد و آنگاه تهران شد و در این دوران باز هم مشاغل دیگری نظیر حروفچین چاپخانه, سلمانی کشتارگاه, رکلاماتور برنامههای تأتر, سوفلور کنترلچی سینما, ویزیتور روزنامه کیهان و... را بر عهده گرفت.
بازیگر تئاتر
در همین دوران دهه ۱۳۴۰ بود که دولتآبادی به صورت جدی با تأتر آشنا شد و ۶ ماه نظری و ۶ ماه هم عملی درس تأتر خواند. در این دوره شاگرد اول شد و پس از آن «شبهای سفید داستایوسکی» را بازی کرد و بعد«قرعه برای مرگ» اثر«واهه کاچا»؛ بازی در نمایش«اینس مندو»,«تانیاً,» نگاهی از پل«اثر» آرتور میلر", و بعد از آن کار در اداره برنامههای تأتر بود. سپس به گروه هنر ملی پیوست دوره پرباری برای او آغاز شد.
بازی در نمایش «شهر طلایی» تدوین «عباس جوانمرد» قصه طلسم و حریر و ماهیگیر«نوشته علی حاتمی,» ضیافت و عروسکهاً نوشته بهرام بیضایی, سه نمایشنامه پیوسته «مرگ در پاییز» نوشته اکبر رادی و «تمام آرزوهاً نوشته»نصرت نویدی«و پس از آن بازی در نمایش»راشومون«که کارگردانی آن را بعدها خود به عهده گرفت. بعدها مشارکت در انجمن تأتر, بازی در نمایشنامه»حادثه درویشی«نوشته»آرتور میلر«با کارگردانی»ناصر رحمانینژاد" چهرههای سیمون ماشار اثر برشت با کارگردانی مشترک محسن بلغانی و سعید سلطان پور.
در سال ۱۳۵۳ مهین اسکویی، کارگردان تأتر از او دعوت کرد که در نمایشنامه «در اعماق» اثر ماکیسم گورکی ایفای نقش کند. از سال ۱۳۴۰ تا ۱۳۵۳ تأتر و داستان نویسی، دوشادوش هم، ذهن دولتآبادی را تسخیر کرده بود.
نویسنده
او در همین سال تأتر را برای همیشه کنار گذاشت, اگر انتشار نمایشنامه ققنوس و یا فعالیت دولت آبادی را برای تشکیل سندیکای تأتر در یکی دو سال بعد از انقلاب مستثنا بدانیم.دولتآبادی, کار منظم داستان نویسی را با انتشار «ته شب» در سال ۱۳۴۱ آغاز میکند که در آثار او از همان نخستین اثر تا آخرین آنها سلوک خطوط تفکری کلی نگر و نشانههایی مشخص وجود دارد, همچنین تسلطهای رشک آمیز او در فضاسازی و دیالوگ نویسی از همان آغاز کار پیداست. مشخصه دیگر آثار او عشق به پدر یا خاطره پدری است, ارادت به صادق هدایت، همدلی او با هدایت به رغم تفاوت نگاهشان که به خوبی در رمان سلوک وجه روشنتری به خود میگیرد, از دیگر مشخصههای آثار دولت آبادی است. مشخصه دیگر آثار او ندای امیدواری در عین کلافگی است و نگاه تلخ او به زندگی که این امیدواری از تربیت و آموزش روستایی او ناشی میشود, که قناعت و صبوری ویژگی آن است و کاملاً با نگاه شهری صادق هدایت متفاوت است. مشخصه دیگری که در کارهای دولتآبادی بارز بود, این است که او به شرح بیرونی آدمها بیشتر رغبت نشان میدهد تا شرح درونی آنها, گاه به نظر میرسد که این آدمها درون ندارند, از بس که نویسنده به شرح بیرونی آنها پرداخته است, به قد و قامتشان به شکل و شمایلشان و خلق و خوی آنها بیش از آنکه نشان داده شود, به وصف در میآیند و از صافی ذهن و زبان راوی نویسنده عبور میکنند, تا ماجرا سرانجام پس از آن آغاز شود. تم اصلی داستانهای او بر دو مدار در حرکت است: روستا و شهر.
آثار
پس از «تهشب»، دولتآبادی «ادبار» را به همراه داستانهای «بند»، «پای گلدسته امامزاده»، «هجرت سلیمان» و «سایههای خسته»، در مجموعه «لایههای بیابانی» در سال ۱۳۴۷ منتشر کرد.
داستان بعدی او «هجرت سلیمان» و «سایههای خسته»، است که از نظر ساختار با آثاری که تا به آن روز منتشر کرده بسیار متفاوت است. در این اثر، دخالت نویسنده بسیار ناچیز است، دیالوگ و عمل داستانی ماجرا را به پیش میبرد که نقش تأثر در آن غیر قابل انکار است. اثر بعدی دولتآبادی «بیابانی» است که نقطه عصیان آثار دولتآبادی نیز به شمار میرود، داستان دیگری از ناکارآمدی ساخت و ساز نوین اجتماعی.
پس از آن، دولتآبادی اولین رمانش را تحت عنوان «سفر» به چاپ رساند. این رمان از طرح داستان محکمی برخوردار نبود. «سفر» داستان یک گره، یک بنبست است، داستان با یک بحران آغاز میشود؛ از بیکار شدن مختار و طلیعه دنیای جدید و ورود ماشین که این گرفتاریها را آغاز کردهاست. پس از آن دولتآبادی رمان «اوسنه بابا سبحان» را منتشر کرد که از ساخت خوبی برخوردار است. رمان با بابا سبحان آغاز میشود و بعد عروسش شوکت و آنگاه پسرها صالح و مصیب و دیگر شخصیتها، در شبکهای منطقی از روابط اجتماعی روستا و تعاملی معقول و ناگزیر، یکییکی پا به صحنه داستان میگذارند.
رمان بعدی دولتآبادی «باشبیرو» است که این اثر با آثار قبلی دولتآبادی تفاوت فاحشی دارد.
دولتآبادی داستانهایی دارد که پرده داستان به روی یک زن باز میشود. «جای خالی سلوچ» و «کلیدر» (و نیز «باشبیرو») از آن جملهاست. پس از آن «گاوارهبان» را مینویسد که رمانی کوتاهتر از «باشبیرو» و نه به خوبی «اوسنه بابا سبحان» است، «گاوارهبان» نیز چون همیشه با یک بحران آغاز میشود.
داستان بعدی دولتآبادی، «مرد» است که در سال ۵۱ نوشته میشود ولی در سال ۵۳ به دست مخاطبان میرسد. داستان کوتاه نسبتاً بلندی راجع به مرد شدن یک پسر نوجوان، این نوشته مثل بقیه آثار دولتآبادی داستان فقر است اما داستان نکبت نیست و این درست در جهت عکس نوشتههای نویسندهای مثل چوبک است که در آنها میتوان بوی چرک و کثافت را فهمید، ولی تفاوت دولتآبادی با چوبک در این است که وقتی دولتآبادی از مردم عادی یا فرودست جامعه صحبت میکند نگاه او نگاهی آرمانی و حتی حماسی است. اثر بعدی او «عقیل عقیل» است. این اثر دیگر با بحران شروع نمیشود بلکه داستان با فاجعه آغاز میشود؛ زلزله! در مرکز فاجعه عقیل قرار دارد که همه کساش مردهاند جز دخترش شهربانو، که با او به صحرا رفته بودهاست و جز پسرش تیمور که در گناباد به سربازی رفتهاست. در «عقیل عقیل» این پدر است که پسر را گم کردهاست اما در واقع تیمور تنها پسر عقیل نیست که همه کس و کار اوست؛ پس باز هم عقیل پدر گم کردهای بیش نیست.
پس از آن «از خم چنبر» را منتشر میکند که بسیاری معتقدند موضوع یا ماجرا در این داستان اهمیت ندارد. اثر دیگری که از دولتآبادی منتشر میشود «دیدار بلوچ» سفرنامه کوتاهی است که شرح سفری است که دولتآبادی به زاهدان و آن حدود داشتهاست. سفرنامه از مشاهدات وی از زاهدان آغاز شده و بعد همراه راوی به میرجاوه و زابل هم سری میزنیم. در این اثر برخی افکار و روحیاتی که دولتآبادی در جابهجای آثارش به عنوان تفکری محوری در داستانهایش بروز دادهاست، در این اثر نمودی آشکار و مستقیم پیدا میکند. اثر بعدی او «جای خالی سلوچ» است. این داستان با غیبت سلوچ با جای خالی او آغاز میشود، پدر نقطه اتکا و اطمینان خانواده ناگهان نیست شده یا از بین رفتهاست.
کلیدر
اثر بعدی دولتآبادی «کلیدر» است, رمانی در ستایش کار و زندگی و طبیعت، که خود دولتآبادی بارها گفتهاست "دیگر گمان نکنم که نیرو و قدرت و دل و دماغم اجازه بدهد که کاری کاملتر از کلیدر بکنم. کلیدر از جهت کمی و کیفی، کاملترین کاری است که من تصور میکردهام که بتوانم و شاید بشود, گفت در برخی جهات از تصور خودم هم زیادتر است.
کلیدر, یک رمان عظیم روستایی است در ۱۰ جلد و بالغ بر ۳ هزار صفحه که او بیش از ۱۵ سال عمرش را صرف نگارش آن کردهاست و حجیمترین رمان فارسی به شمار میرود ؛ البته گمان نمیرود که دوباره چنین حادثهای تکرار شود, با زبانی فخیم و حماسی و بیش از شصت شخصیت که جملگی تمام و کمال پرداخته شدهاند.
دولتآبادی, در ادامه جلد دوم مردم سالخورده را مینویسد که زندگی همه آدمهایی است که چون راوی دردمند این اثر زخمها را از این زمانه بیرحم بر جان خود احساس میکند؛ فقر, فقر, فقر.
اثر بعدی او سلوک است که جنجالهای بسیاری را به پا کرد.
جوایز
دولتآبادی، در سال ۱۳۸۲، در نخستین دورهء جایزه ادبی یلدا (به همت انتشارات کاروان و انتشارات اندیشه سازان)، جایزه یک عمر فعالیت فرهنگی را دریافت کرد.
کتابشناسی
- جای خالی سلوچ (رمان)
- کلیدر (رمان)
- روزگار سپری شده مردم سالخورده
- تنگنا (نمایشنامه)
- هجرت سلیمان
- از خم چنبر
- مرد
- آهوی بخت من گزل (داستان)
- روز و شب یوسف
- ما نیز مردمی هستیم (گفت و گو)
- سلوک
- لایههای بیابانی
- عقیل، عقیل
- گاوارهبان
- ناگریزی و گزینش هنرمند (مجموعه مقاله)
- سفر (رمان)
- اتوبوس (رمان)
- آن مادیان سرخیال
- کارنامه سپنج (مجموعه داستان و نمایشنامه)
- ققنوس
- باشبیرو (نمایشنامه)
- دیدار بلوچ (سفرنامه)
- ته شب (داستان)
- آوسنه بابا سبحان (داستان بلند)
- موقعیت کلی هنر و ادبیات کنونی
- رد، گفت و گزار سپنج
- صحرای مشر (طنز)
پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال
یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام
تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشم سیه را خریده ام
بر قامتت که وسوسه ی شستشو در اوست
پاشیده ام شراب کف آلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
دزدیده ام ز چشم حسودان ، نگاه را
تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم
دست از سر نیاز بهر سو گشوده ام
از هر زنی ، تراش تنی وام کرده ام
از هر قدی ‚ کرشمه ی رقصی ربوده ام
اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد
در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای
مست از می غروری و دور از غم منی
گویی دل از کسی که تو را ساخت ، کنده ای
هشدار ! زانکه در پس این پرده ی نیاز
آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام
یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند
ببینند سایه ها که تو را هم شکسته ام
از دفتر سرمه ی خورشید سال 1336 تا 1338

